یک چند روزی نبودیم گفتم حالا که فرصت شده بیامو یک کوچولو از داستان های این چند روزه براتون تعریف کنم، بگم که خیلی هفته گذشته سرم شلوغ بود و نتونستم سر بزنم طبق معمول همیشه دوستان گلمون ما رو خجالت دادن و برامون پیغام گذاشتن واقعاً ازتون ممنونم مثل همیشه به ما لطف داشتید و دارید . یک داستان جالب از رامیلا خانم اونم اینکه روز چهارشنبه من دیرتر از روزهای دیگه رسیدم خونه و یکمی کار برام پیش اومده بود تا انجام دادم و اومدم خیلی دیر شد بود بعد هم که رسیدم خونه رامیلا خانم خوابش برده بود و بغلش کردم و رفتیم به سمت خونه خودمون تو راه از خواب بیدار شد و متوجه شد که من و بابایی از سر کار اومدیم و خوشحال و خندون رفتیم خونه، اون روز از اون روزهای...